تبلیغات
وبلاگ تفریحی ایــــــــرانیــــــــــان - مطالب سلطان
با سلام
امروز یه پست باحال واسه تون دارم
آهنگ خیلی خیلی قشنگ و شنیدنی ماه رمضان با صدای استاد مهرداد رئیسی مدیر دوبلاژ و بنیان گذار گلوری انترتینمنت(انجمن گویندگان جوان) و دوبلور صدای ماندگار خره در انیمیشن شرک


ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 3 اردیبهشت 1395 | 12:29 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
اجرای بینظیر ترانه ی رهایش کن(Let It Go) السا در انیمیشن سرمای خفته(Frozen) در اجرای زنده ی گروه گلوری انترتیمنت(انجمن گویندگان جوان) توسط ثنا حبیبی(دختر محمد حبیبی دوبلور توانا و صدا پیشه ی نقش سید در انیمیشن عصر یخبندان)


تاریخ : یکشنبه 15 فروردین 1395 | 01:22 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
دوستان عزیز این مژده رو به شما میدم که هرکس برای آهنگ من میتونم ویدیو یی بسازه و به ما ارائه بده علاوه بر این که ما مجموئه ای از تمام ویدیو ها ارسالی رو به شکل تدوین شده(یه چیزی تو مایه های ویدیو ملودی آرش) تو فیسبوک ندا جون میذاریم به سه نفر که بهترین ویدیو ها رو فرستاده باشن فیل تر شکن پر سرعت یک تا سه ماهه هدیه میدیم
فقط یادتون باشه کیفیت ویدیو هاتون اگه بالاتر باشه بهتره
واسه آپلو هم میتونین از :
http://rodfile.com/
یا

www.upir.ir
یا هر سرور دیگه که دوست دارین استفاده کنین
اینم آهنگ من میتونم به صورت صوتی با کیفیت بالا برای دانلود:
دانلود


درضمن ویدیو هاتون رو یا برام به ایمیلم بفرستین یا برام به صورت نظر خصوصی توی همین پست بفرستین تا بقیه نتونن از طرح شما استفاده کنن
درضمن یادتون باشه فقط تا 30 آذر وقت دارین
ایمیلم:
Sultan211212@gmail.com
Sultan211298@yahoo.com



تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392 | 01:01 قبل از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات

می گویند شاد بنویس...!!

نوشته هایت درد دارند...!

و من یاد مردی می افتم

که با ویالونش

گوشه ی خیابان شاد میزد

اما با چشمهای خیس...!
 

....................................

یاد گرفتـــه ام

انسان مدرنی باشــــم

و هــر بار که دلتنگ میشــــوم

بـه جای بغض و اشک

تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم کــه

هوای بـــد ایــن روزهــا

آدم را افسرده میکنـد ..!

....................................

من چشم هایم را بستم و تو قایم شدی .....

من هنوز روزها را می شمارم....

و تو پیدا نمی شوی
...

یا من بازی را بلد نیستم....

یا تو جر زدی...!!!

....................................

از میان تمام بازیهای کودکانه تنها

یادم تو را فراموش
!!
را خوب بلد بودی؟؟

....................................

کوچه ها را بلد شدم

رنگهای چراغ راهنما

جدول ضرب

در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم

اما گاهی میان آدمها گم میشوم

آدمها را بلد نیستم!!!


....................................

 

نه نمیدانی! هیچکس نمیداند!

پشت این چهره ی ارام در دلم چه میگذرد!

نمیدانی کسی نمیداند!...

این ارامش ظاهر و این دل ناارام چقدر خسته ام میکند....!


....................................


دستهایم را تا ابرها بالا برده ای 

و ابرها را تا چشمهایم پایین 

عشق را در کجای دلم ….. 

پنهان کرده ای که : 

هیچ دستی به آن نمیرسد ! 

....................................

همیشه

در بدترین لحظه ها

تنها رها می کنی مراو

بدترینِ لحظه ها

وقتی است

که تو

مرا

تنها

رها می کنی ...

....................................


عشــق اگــر خـط مــوازی نیسـت،چیسـت؟ 

یـ ـا کتـاب جملــه ســازی نیســت،چیسـت؟! 

عشـق اگــر مبنــای خلــق آدم اســت 

پـس چــرا ایـن گـونـه گنــگ و مبهــم اسـت؟ 

پـس چــرا خـط مـوازی مـی شـود!!! 

از چـه رو هــر عشـق،بــازی مـی شــود؟!

....................................

یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد 

نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد 

خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را 

یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست 

....................................

به هـمـان سادگی

کـه کـلاغ ِ سـالـخـورده 

بـا نـخـستـین سـوت ِ قـطـار 

سقـف واگـن مـتـروک را 

تـرک می گـویــد 

دل ، 

دیـگــــر 

در جـای خـود نیـسـت 

بـه همـیـن ســادگـی ! 

....................................

لبخند که می زنم پیدایم می کنی 

باران می بارد، تو از کنارم می گذری 

فریاد نمی کشم که بازگردی 

می دانم امشب این آسمان تاب ماه را ندارد 

لبخند می زنم، 

فراموش می کنم.. 

....................................

غریبه 

نمیدانم 

گنجشک ها که آنقدر شبیه همند 

چطور همدیگر را میشناسند 

و نمیدانم 

چقدر شبیه من هست
که تو دیگر مرا نمیشناسی! 

....................................


من اینک در رواق کهکشانها 

در آوای حزین کاروانها 

در آن رنگین کمان پیر و خسته 

در آن اشکی که بر مژگان نشسته 

در آن جامی که خالی مانده از می 

در آوایی که برمیخیزد از نی 

نشانی از تو می بینم ، 

سراغی از تو می گیرم



تاریخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | 10:46 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات

تو هم شده ای انقلاب زندگی من ،
حالا هر چیز در زندگی ام تاریخ دار شده …
قبل از تو … بعد از تو …
.
.
.
چنــد هــزار فِــریـــم بـاشـد هــم ،
جــا نمی شـود ..
این لبــــــخـــند ..
در قــابِ پنـــــجـــره !
دوربیـــنم “عـاشق” شـده اسـت !
.
.
.
آنقدر نگاهم را به راه آمدنت دوخته ام
که شبها فقط خواب خیابان میبینم …
.
.
.
برایم دست تکان دادی
برایت دست تکان دادم
تو به نشانه ی وداع
من از شوق دیدار
این کجا و آن کجا …
.


.
.
یــادگاری میـگذارم رویِ صــورتـت !
که بــــاد ..
هــر چـه خـواست بــــبرَد ..
جـــــــــز ،
چـشمـــهـایــت !
.
.
.
میــگویــی :
عشـق نـیست !
بـــــــــرایِ مـن امّــا…
انــکـارهــایــت ،
بهــــترین شـعرهـایِ عـاشقـانـه انـد …!
.
.
.
خوابهایم بوی تن تو را میدهند ،
نکند آن دورترها نیمه شب در آغوشم میگیری … !
.
.
.
هــر چــه تَبـــَـر زدی مــــرا..
زخـــــم نـــشد !
جــــوانـــه شـــد !
.
.
.
در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسون و حیرانم میکند :
اول ، آبی دریا که میبینم و میدانم که نیست !
دوم ، صفای باطن زیبات که نمیبینم ولی میدانم که هست …
.
.
.
چـشـــمـانـت..
دریـــــا را ، به “مــَـــد” مـی‌کـــشانـــد !
مـــــرا بـه شـــعر …!
.
.

.
.
هر شب به قصه دل من گوش میکنی
فردا مرا جو قصه فراموش میکنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی
.
.
.
سیــنـه ام آییـــنـه اســت !
بــــا غـــــباری از غــم !
تـــــو امّـــا ..
بــه لبــــخــندی ..
از ایــن آییـــنــه ..
بــِــــزُدای غـُـــــبــار …!
.
.
.
چه دنیای ساکتی …
دیگر صدای تپش قلبها
غوغا نمیکند …
بی گمان همه شکسته اند …
.
.
.
گفته بودم بی تو سخت میگذرد بی انصاف !
حرفم را پس میگیرم
بی تو انگار اصلا نمیگذرد …
.
.
.
همیـشه ،
سُـرخ تــر از آتـــشم !
ولـــی انـــگـار ،
به دستِ بــــاد سپــرده مرا …
زمســتــانــت !
.
.
.
“تو بامن باش”
من دست همه اتفاق ها را میگیرم که نیفتند !
.
.
.
به لبخند آئینه ایى تشنه ام
به آغوش بى کینه ایى تشنه ام
کسانى که از عشق دم میزنند
چرا بین ما را بهم میزنند ؟
.
.
.
جــغرافـــیـایِ نــگـاهــت را ،
کشـــیـده ای …
رویِ تــــاریــخی که …
چشمهایت ،
رویِ تــُـرکمــنچــای را هــم ..
کـــــــــم مــی کـــــرد !
.
.
.
رفت و دیگر ندارمش
تقصیر خودم بود
ته این همه شعر که برایش نوشتم
نقطه نگذاشتم



تاریخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | 10:45 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
دل تنگم و جز روی خوشت در نظرم نیست

در گیتی و افلاک به جز تو قمرم نیست

با عشق تو شب را به سحر گاه رسانم

بی لذت دیدار تو شب را سحرم نیست







دلتنگی های من به تو رفته اند

آرام می آیند

در سینه می نشینند

دیگر نمی روند







نیمه ی گمشده ام نیستی

که با نیمه ی دیگر به جستجویت برخیزم

تو تمام گمشده ی منی





امروز انگار کسی آمد

و هوای دلتنگی ات را هی در آسمان اتاقم پاشید







یاد تو حس قشنگی است که در دل دارم

چه تو باشی چه نباشی از سر دلتنگی

نگهش می دارم







دلتنگم برای کسی که

مدت هاست بی آن که باشد

هــر لحــظه زنــدگی اش کــرده ام








./








شب را دوست دارم

چرا که در تاریکی چهره ها مشخص نیست

و هرلحظه این امید در درونم ریشه می زند

که آمده ای ولی من ندیده ام







رشته ی محبت را باید به ضریح دلی بست

که خیال کوچ کردن نداشته باشد







دلتنگ ترین آدما کسایی هستن

که با زیر پا گذاشتن دل آدما

دستشونو به میوه های رسیده می رسونن

من فقط برای دلی که زیر پا افتاده دلتنگم







رفت و همه دنیای منو با خودش برد

و یادشو برام گذاشت

حالا یه یاد برام مونده که شده همه دنیای من







چگونه می توان به تاول های پا گفت

که تمام مسیر طی شده اشتباه بود؟







عادت ندارم درد دلم را به همه کس بگویم

پس خاکش می کنم زیر چهره ی خندانم تا همه فکر کنند

نه دردی دارم نه قلبی امان از این عادت ها








چشم در چشمانم گفتی

من هر شب در خواب می بینمت

خواستم بگویم

نمی شود تو هم به بی خوابی من بیایی؟







گل یا پوچ؟

دستت را باز نکن

حسم را تباه مکن

بگذار فقط تصور کنم

که در دستانت برایم کمی عشق پنهان است







کلافه شدن یعنی

دلتنگ کسی باشی که

نیست و حوصله ی کسی را نداشته باشی که هست







دلم برایت تنگ شده است

چه از طول چه از عرض و چه از ارتفاع

می دانم تقصیر تو نیست

قطعا تقصیر اشکال هندسی ست







یه بلیط مسافرتی به مقصد دل مهربونت برام می گیری؟

آخه دلم برات تنگ شده







خود را به که بسپارم

وقتی که دلم تنگ است

پیدا نکنم همدل

دلها همه از سنگ است

گویا که در این وادی

از عشق نشانی نیست

گر هست یکی عاشق

آلوده به صد رنگ است







دلتنـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـگـم

مانند نقطه چین هایی که هیچ وقت به هم نمی رسند







./







بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که

در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید







کمی گیجم کمی منگم عجیب است

پریده بی جهت رنگم عجیب است

تو را دیدم همین یک ساعت پیش

برایت باز دلتنگم عجیب است

تاریخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | 10:45 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
تاریخ : پنجشنبه 4 مهر 1392 | 10:10 قبل از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
منم به نوبه خودم سال تجصیلی جدید رو به همتون تبریک(واسه خیلیا تسلیت) میگم
اینم آپ جدیدم به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید


در ادامه مطلب

ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 4 مهر 1392 | 09:54 قبل از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
تاریخ : دوشنبه 1 مهر 1392 | 09:19 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
اینم جک های جدید که جایگزین پ ن پ شده اند!!!!!





دندون به زبون می گه اگه یه کوچولو گازت بگیرم بریده میشی. زبون میگه دِ نـَـ دِ اگه موقع حرف زدن یه حرکتو اشتباه بیام کل ۳۲ تاتون باید بریزید بیرون..








ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 2 شهریور 1392 | 01:37 قبل از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات

یه زمانی عطر می‌زدیم که بو بدیم

الان عطر می‌زنیم که بو ندیم !

.

.

.

زمان مکالمات تلفنی

پسر به پسر = ۰۰:۰۰:۵۹

مادر به پسر = ۰۰:۱۰:۳۰

پدر به پسر = ۰۰:۰۲:۳۶

پسر به دختر = ۰۱:۱۵:۰۱

دختر به دختر = ۰۰:۲۹:۵۹

دختر به پسر = ۰۰:۰۰:۰۵

.

بچه که به دنیا میاد

بابا مامانش  ۱۲ ماه کلی زحمت میکشن و خرج میکنن که بچه بتونه راه بره و حرف بزنه

۱۲ ماه دوم کلی حرص میخورن که بچه خفه شو ! بشین !

.

.

.

سنگ بزرگ را برداشت ، دانستم که سنگ بزرگ علامت نزدن است

اما وقتی سرم را شکست ، فهمیدم حیف نون تابع هیچ قاعده و قانونی نیست !

.

.

.

حیف نون رو می فرستند دنبال نخود سیاه، پیداش می کنه  نامرد !

.

.

.

بابای من بهم گفته چطور ثروتمند شده

یه روز یه سیب تو خیابون پیدا میکنه برش میداره ۲۰۰ تومن میفروشتش!

خوب بعدش؟

بعد با اون یه ۲۰۰ تومن دوتاسیب میخره؛هرکدوم رو ۴۰۰ تومن میفروشه!!

خوب بعدش؟

بعدش عموش میمیره بهش ارث میرسه !

.

.

.

بدون زشتی، زیبایی معنی نداره

بدون نفهمی، فرزانگی معنی نداره

میبینی؟ دنیا به تو احتیاج داره !

.

.

.

ابی میگه:

رویای من اینه، دنیای بی کینه

دنیای بی کینه، رویای من اینه

تابلوئه داره این ۲ تا رو بهم معرفی میکنه !

.

.

.

خداهم که باشی ، بازهم یک عده ازتو ناراضی هستند

اما از بچه های مردم همه راضی اند !

.

.

.

تجربه نشون داده

وقتی با دوستت دعوات میشه




تازه میفهمی چقدر از اسرار زندگیت با خبر بوده !



تاریخ : یکشنبه 6 مرداد 1392 | 12:00 قبل از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
خسته در حبس زمینم ، ماه من یادم کن
به نگاهی ، به پیامی ، سخنی شادم کن !
در این بیت شاعر چون روزه بوده ، فحش بد نداده بهت ! وگرنه میخواسته بگه آخه گوسفند چند تا اس ام اس بده تا افطار وقت بگذرونیم !
...
به بنده خدا میگن روزه ها رو میگیری ؟
میگه دو روز اول رو نگرفتم ، دیدم میتونم نگیرم بقیه رو هم نگرفتم !
...
از بالاترین فضیلت ها در ماه رمضان ، افطاری دادن است .
منتظر تماس شما هستیم . . .
...
بخور بخور ! یالا بخور !
طرح ضربتی شیطان برای روزه داران عزیز !
...
اینم دغدغه ی جدید دخترا :
ماه رمضون ، ماه مهمونی خدا نزدیکه ! وای حالا من چی بپوشم ؟!
...
به بنده خدا میگن چرا روزه نمیگیری ؟
میگه : مشکل دارم ، نمیشه !
میگن مشکلت چیه ؟!
میگه : گرسنه ام میشه !
...
ما فردا شب واسه افطار میایم خونتون
.
.
.
“ ستاد ایجاد رعب و وحشت درماه رمضان ”
...
در خانه ما ز خوردنی چیزی نیست / ای روزه میا وگرنه خواهم خوردت !
...
به بنده خدا گفتن نماز میخونی ؟
گفت : عادت ندارم !
گفتن روزه چی ؟
گفت : طاقت ندارم !
گفتن چرا سحر و افطار میخوری ؟
گفت اونقدرا هم که کافر نیستم !
...
در این شبهای رمضان ، تو را به خدا سر سفره افطار دستهات رو با خلوص نیت به آسمان دراز کن و همون بالا نگهدار بزار بقیه هم یه لقمه بخورن خب !
...


تاریخ : شنبه 5 مرداد 1392 | 08:48 قبل از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
کی از بچه محلهای قدیمیمونو دیدم گفتم: حالت چطوره؟
گفت: چه حالی! گفتم: چرا؟ گفت: نامزدم بعد از ۴سال ولم کرد رفت!
گفتم: ای بابا اشکالی نداره ما هم یه شیشه سیر ترشی ۴ ساله داشتیم،
از دست مامانم افتاد زمین شیکست!!!
یعنی حال عجیبی بهش دست داد وقتی عشقشو با سیر ترشی مقایسه کردم !







ولی خدایی بیایم ظاهربین نباشیم !!!
بعضیا ممکنه در ظاهر بیشعور به نظر بیان اما،
وقتی باهاشون میگردیم و بیشتر میشناسیمشون می بینیم که باطنن هم بیشعورن …






اسم آیدیش رو گذاشته “جوجه طلایی” ازش میپرسم چند سالته ؟ میگه ۳۸ …
خداییش شما بگین آخه این جوجه طلاییه یا شتر مرغ بالغ ؟؟؟






یه یارویی نظر گذاشته المیراممنون...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
... یک ساعته دارم میخونمش امیرالمومنین






آیا از خشکی پوست رنج می‌ برید ؟ 
خجالت نمی‌کشید ؟ اینم شد درد ؟!









تاریخ : پنجشنبه 3 مرداد 1392 | 09:25 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات

تمام وسایل و امکانات زندگی ما رو مامانم میزاره “همون جا”
کلا همه چی و هرچی که می پرسی جوابش همون جاست !

 



نمیدونم چه حکمتی در این کار هست
که هرخانومی که میخواد وزنش را اندازه بگیره
بره روی ترازو شکمشو میده عقب !

 







ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 3 مرداد 1392 | 09:21 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | کامنت
کی درسو متوجه نشد؟




حس درس خوندن




صف عابر بانک



ترول معنی دار !!!




همیشه بوده و هست!




جرأت میخواد



تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1392 | 08:29 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
ترول های جدید www.trollparsi.ir





تاریخ : جمعه 28 تیر 1392 | 11:54 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟

با کمی مکث جواب داد:

گذشته‌ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر

با اعتماد زمان حال را بگذران

و بدون ترس برای آینده آماده شو

ایمان را نگهدار

و ترس را به گوشه‌ای انداز

شک‌هایت را باور نکن

و هیچ‌گاه به باورهایت شک نکن...


تاریخ : جمعه 21 تیر 1392 | 01:54 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
ترول خنده دار, عکس های ترول

تاریخ : جمعه 21 تیر 1392 | 01:53 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
برید ادامه مطلب حالشو ببرید


ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 21 تیر 1392 | 02:33 قبل از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
فقط انکار نکنین که واقعیت داره مدارکش هم موجوده



تاریخ : جمعه 21 تیر 1392 | 02:31 قبل از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
ماه مبارک رمضان, ترول خنده دار

تاریخ : جمعه 21 تیر 1392 | 02:30 قبل از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
خاک برسر شیرت کنن!!!نتونستی دوتا موشم بگیری؟بزنم دو شقه ات کنم؟!!!




تاریخ : جمعه 21 تیر 1392 | 02:29 قبل از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
هی وووووووووووووای من

جل الخالق!!!!

به حق چیزای ندیده!!

مهناز افشار در آغوش شریفی نیا|4|

برید ادامه عکسش هست



ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 21 تیر 1392 | 02:25 قبل از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات
آهنگ زیبای مجید ادیب رو تقدیم به شما میکنم





دانلو در بقیه

بقیه
تاریخ : پنجشنبه 20 تیر 1392 | 11:17 قبل از ظهر | نویسنده : سلطان | کامنت
سلام
من علی صمصامی ملقب به رضا ایرانیان، مدیر وبلاگ ایرانیان بعد از مدت ها نبودن و آپ نکردن بالاخر برگشتنم و ایندفعه یه نرم افزار توپ با خودم آوردم.
از اونجا که در بین نیاز های زندگی انسان ارتباط حرف اولو میزنه برای ارتباط اهای زیادی رو به وجود اوردن یکی از این را ها چت کردنه.
برای چت کردن نرم افزار های زیادی وجود داره که از نامی ترین و پرکاربرد ترین اونا می توان از یاهو مسنجر و گوگل تاک یاد کرد.
برای چت کردن در نرم افزار گوگل تاک باید یک Gmail ساخت.
ما امروز اینجا جدید ترین نسخه نرم افزار گوگل تاک(Google Talk) را برای شما گذاشته ایم که برای دانلود آن به ادامه ی مطلب بروید.

دانلود نرم افزار
تاریخ : شنبه 11 شهریور 1391 | 11:20 قبل از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات

عکس علی لهراسبی و داریوش فرضیایی در کنار هم

Click to view full size image



تاریخ : شنبه 30 مرداد 1389 | 02:32 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات

 دانلود بازی محبوب ودوست داشتنی هری پاتر برای موبایل(جاوا)

 

    دانلود بازی هری باتر

 



تاریخ : شنبه 30 مرداد 1389 | 01:16 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات

بازی TMNT برای موبایل که از طریق وسایل قدیمی بازی همچون SEGA و MICRO محبوب شد اکنون نسخه جدید موبایل آن برای دریافت در اختیار شما قرار گرفته شده که بسیار محبوب و جذاب است ، که در این بازی موبایل در آن هر چهار لاکپشت نینجا به ماموریت های گوناگون رفته و داستان بازی را رقم میزنند.

 

 سایت تخصصی موبایل - بازی لاکپشتهای نینجا برای موبایل   - www.takmob.net

 

حجم کل : ۲۷۲KB
نوع فایل : بازی جاوا

پسوند : جاوا

دانلود فایل 

.  برای باز کردن فایل ها احتیاج به کلمه عبور است

 www.takmob.net : کلمه عبور



تاریخ : شنبه 30 مرداد 1389 | 01:04 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات

بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان www.khafan.ir

 

یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی 

بود ، یه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم این

دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به

دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود . 

سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و ۲ تا خواهر

ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره

سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر

شب ………. آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت

سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد

گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟

 

سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو

، کارد بخوره به اون شکمت که ۲ متر تو آفسایده ، و بلند می

گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه

الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا

نبود . …. القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود

و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج

کنه .

 

رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ….. مامانش : بعله

پسر دلبندم …. شاهزاده : من زن می خوام ….. مامانش : تو

غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه

زن گرفتنت چیه؟……… شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر

پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم …..مامانش

در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ،

شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ …….

شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم

می میرم …… مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر

نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم .

 

خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود

تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر

بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام

دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت

اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با

پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه

مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز

مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده

بودند .

 

زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ،

شده بودند مثل ۲ تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم

براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا” ماه کیلویی چنده ، شده بود

ونوس شایدم …( مگه من فضولم ، اصلا” به ما چه شبیه چی

شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با

خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ

نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل

با ۲ تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ

جلوی روش ظاهر شد ….سیندرلا گفت : سلام……. فرشته :

گیریم علیک .

 

حالا آبغوره می گیری واسه من ؟ …… سیندرلا :

نه واسه خودم می گیرم …….فرشته : بیجا می کنی ، پاشو

ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن

…… سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ……

فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی

پررو ؟ راه بازه جاده درازه…….. سیندرلا : چشم میرم ،

خداحافظ …… فرشته : خداحافظ …. سیندرلا پا شد ، می

خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین

نداشت .

 

زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود .

زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم.

سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی

میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به

خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد

، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می

ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ،

فرشته گفت بیا سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی

کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم . فرشته گفت :

خوب پس بیا سوار من شو !!! سیندرلا گفت : یه آناناس

اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ …. فرشته : بعله

می خوره …..سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته

چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و

گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا.

 

 بیچاره آناناس که ضربه مغزی

شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای. فرشته به

سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟……. سیندرلا :

نه ندارم …….. فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟….. سیندرلا :

شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم…… فرشته : ای

خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم.

فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار

نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد .

سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای امروزی .

سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی

نمیرم…..فرشته : چرا نمیری؟…….. سیندرلا : آبروم می ره…….

فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات

بیارم ……. سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به

موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی

بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا

دیدیند وای چه خبره !!!!! شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می

خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری

و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم

هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا

خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر

شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش

شد .

 

سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به

شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم

منو می گیری ؟……. شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟……..

سیندرلا : ۳۷ ……. شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی

برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم

شماره ی پای زنم ۳۷ باشه. خلاصه عزیزان من شاهزاده

سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه

آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ، به هیچ

خری هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه

 

همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا

خوندند : گل به سر عروس یالا … داماد و ببوس یالا … سیندرلا

هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد

( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس

با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و

صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و

شونصد تا بچه به دنیا آوردند



تاریخ : جمعه 29 مرداد 1389 | 03:36 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.


پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی‌نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت :  همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
-پیرزن جواب داد: بفرمایید
 چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟
-پیرزن جواب داد:  منتظر دندانهــــــا!!



تاریخ : جمعه 29 مرداد 1389 | 03:28 بعد از ظهر | نویسنده : سلطان | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

  • دهکده دانلود
  • قالب وبلاگ
  • کارت شارژ همراه اول